|
خیلی وقت بود که از اون آدم شاد و با حال و الکی
خوش ... یه آدم بی جون . خسته و غمزده مونده بود....
رسیده بود به لبه ی پرتگاه و تا چشم باز کرد
داشت میفتاد.....
دیگه دستاش توان نداشت .... داشت سقوط می کرد
که.....
یکی دستاشو گرفت و بهش قول داد کمکش کنه...
قول داد اون آدم قبلی و پیدا کنه ...بشه همون
آدم شاد....
امید تمام وجودشو گرفت.... حتی شب از ذوقش خواب
به چشماش سر نزد...
با اینکه دیگه نایی نداشت اما شروع کرد به تلاش
کردن و .....
اما....
شاید 2 روز هم نشده بود که دستشو شل کرد....
به روش نیاورد و بازم خودش تلاش کرد...
اما دستش هی شل میشد و دوباره سفت گرفته می
شد...
بازم امید......
اما نه
عادت این دست این بود.....
کلافه شده بود....
.
.
.
.
تا اینکه ساعاتی قبل وقتی که یهو دستش خیلی شل
شد اونم دست از تلاش کشید و.......
آره سقوط کرد.....
حتی نتونستم نگاهش کنم......
فقط فهمیدم که اون مرد و با رفتنش یکی دیگه جاشو
گرفت.....
الان دیگه دنیاش عوض شده... رفتاراش عوض
شده...... فکراش.... همه و همه.....
.
.
به هر حال
تولدش مبارک
|