تبلیغات
جاده تنهایی
جاده تنهایی

می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش


من و او

نوری که با تشعشعش عطش عشق را در من شعله ور ساخت
نگاهی که کوله بار خستگی را از چشمانم زدود
و دستانی که تاروپود وجودم را در بر گرفت
سکوت مبهمش ریشه افکارم را منجمد می کرد
حرف هایی که مانند خواب های تکراری ام بود
صدایی که تپش قلبم را در انحصار می گرفت
و شوری که در رگهایم به جریان می افتاد
اما حضور بی دلیلم که به اوج تهی بودن دست می یافت
پرسش هایی که با پاسخ های غریب محو می شد
و ناگاه پایانی که در ابتدای راه شکل می گرفت
و سرعت جدایی را در حرکت ثانیه ها دنبال می کرد
روحی که وسعت ترس را در بر داشت
در تمنای تکراری مجدد ذوب می شد
و بی خیال از دنیای زیبای عاطفه هایم پر می گشود
نوری که از پایان در گوشم زمزمه می شد
شوری که در رگهایم جریان داشت
اینک در نقطه ای نا آشنا گم شد
و باز من ماندم و تنهایی
من و حدیث ملامت هایی که در من جاودانگی می یابد

جمعه 15 بهمن 1389 توسط نیلوفر علیزاده | مسافر ()



در گذرگاه زمان,خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد عشق ها می میرند رنگ ها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست نا خورده به جا می مانند...

نیلوفر علیزاده

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

RSS 2.0

دانلود

شادزیست

قالب وبلاگ

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار