تبلیغات
جاده تنهایی
جاده تنهایی

می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش


تصمیم گیری

" آخه یکی نیست بگه ما نخواهیم تو کمک کنی باید کی و ببینیم؟؟؟

نه واقعا بشین فکر کن تا حالا چند تا کار خیر خواستی انجام بدی که آخرش....

آخه چند بار به جای اینکه ثواب کنی کباب شدی

بابا سرتو بنداز پایین .. اصلا کلاه خودتو بچسب که باد زیاده!!!!

کسی از تو توقع نداره"

اینا قسمت هایی از دعوا های خودم با خودم بود!!!

می خواهم تصمیم بگیرم مثل اینکه دیگه واجب شده!!!!

قبلا وقتی یه چیزی می دیدم عذاب وجدان می گرفتم که بخوام ساکت بشینم شب خوابم نمی برد.... باید یه جوری مشکل و حل می کردم

اگه چیزی می دیدم که دوستام نمی دیدن باید می گفتم بهشون حتی اگه ناراحت می شدن حتی اگه ترکم می کردن...(که خیلی ها کردند!!)

اما می گفتم وظیفه ی دوستیم بوده...

حالا فکر می کنم که وظیفه نیست اضافه کاریه

جدیدا عذاب وجدانم بعد از اینکه می خوام کمک کنم گند می زنم بیشتر از وقتیه که می بینم و کاری نمی کنم

خب چه کاریه؟؟!!!

.

.

.

خدایا کمکم کن

بجز دو مورد که یه جاهایی دیگه نمی تونم ساکت بشینم میخوام دهنمو ببندم

 

 

 

نیلوفر

 


دوشنبه 15 فروردین 1390 توسط نیلوفر علیزاده | مسافر ()



در گذرگاه زمان,خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد عشق ها می میرند رنگ ها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست نا خورده به جا می مانند...

نیلوفر علیزاده

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

RSS 2.0

دانلود

شادزیست

قالب وبلاگ

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار