تبلیغات
جاده تنهایی
جاده تنهایی

می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش


چمدونم و دارم می بندم...

چقدر ما آدم ها جالبیم همیشه وقتی چیزی رو می خواهیم و نداریم

فقط و فقط آرزومون اینه که اون و داشته باشیم و به اون برسیم

اما بعدها می فهمیم که اصل رسیدن نبود و کاش آرزومون نگه داشتن بود....

 اون موقع است که می فهمیم نگه داشتن سخت تر از رسیدنه....

چقدر بده تو یه جاده ای با شوق و ذوق حرکت کنی و اصلا نفهمی چطوری به وسط هاش رسیدی

تازه هی اصرار کنی بقیه هم بیان و به تو برسن

اون وقت وسط جاده انقدر واست اتفاق های ..... بیفته که...

آره حالا دارم بر می گردم.... حواسم نبود سرعتم غیر مجاز بود ...... باید برگردم

اما سخته آخه هر دو قدم که رو به عقب میام بر می گردم و به جاهایی که قبلا رفته بودم به وسط جاده به...نگاه می کنم.........

مثل بجه هایی که نگاهشون به یه جا خیره می شه و مامانشون دستشون و می گیره و  می کشه به راهی که خودش داره می ره...

.

.

.

نمی خوام برگردم............نمی خوام...........نمی خوام

آخه چرا باید برگردم؟؟؟

چرا مجبورم می کنید؟؟؟

.

.

.

بگو باید از کدوم جاده برم؟؟؟؟؟؟ "

 

نیلوفر


چهارشنبه 17 فروردین 1390 توسط نیلوفر علیزاده | مسافر ()



در گذرگاه زمان,خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد عشق ها می میرند رنگ ها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست نا خورده به جا می مانند...

نیلوفر علیزاده

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

RSS 2.0

دانلود

شادزیست

قالب وبلاگ

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار