تبلیغات
جاده تنهایی
جاده تنهایی

می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش


درد عشق

‌آنکس که درد عشق بداند
اشکی بر این سخن بفشاند
این سان که ذره های دل بی قرار من
سر در کمند عشق تو،جان در هوای توست
شاید محال نیست که بعد از هزار سال
روزی غبار مارا اشفته پوی باد
در دور دست دشتی از دیده ها نهان
بر برگ ارغوانی پیچیده با خزان
یا پای جویباری چون اشک ما روان
پهلوی یکدیگر بنشاند
من را به تو برساند!!!

یکشنبه 17 بهمن 1389 توسط نیلوفر علیزاده | مسافر ()



در گذرگاه زمان,خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد عشق ها می میرند رنگ ها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست نا خورده به جا می مانند...

نیلوفر علیزاده

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

RSS 2.0

دانلود

شادزیست

قالب وبلاگ

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار