تبلیغات
جاده تنهایی
جاده تنهایی

می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش


جرم


روزهای زندگی اش همه با او بیگانه بودند کسی نه شاخه گلی برایش می آورد نه برایش می خندید و نه برایش میگریستند وقتی رفت همه آمدند برایش دسته گل آوردند سیاه پوشیدند و برای رفتنش گریستند شاید تنها جرمش نفس کشیدن بود

چهارشنبه 20 بهمن 1389 توسط نیلوفر علیزاده | مسافر ()



در گذرگاه زمان,خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد عشق ها می میرند رنگ ها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست نا خورده به جا می مانند...

نیلوفر علیزاده

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

RSS 2.0

دانلود

شادزیست

قالب وبلاگ

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار